نامه صد و بیست و پنجم
قول داده بودم از روز عاشورا دیگه بهت فکر نکنم
قول داده بودم دیگه دنبالت نگردم و نخوامت
قول داده بودم راضی باشم به نداشتنت و اینقدر دنبال سهم نداشته ام نباشم
قول داده بودم دیگه اینجا نیام و باهات حرف نزنم
اما .... نشد
ولی تو و خیالت با تمام قدرت جلوم وایسادی و عرض اندام میکنی
نمیشه از فکر اومد بیرون
دلم میخواست همه وسایلت رو بدم کسی که هیچ اثری و نشانه ای از نبودت جلوم نباشه ...
ولی چه کنم که نمیشه
خدای الی میدونه که ناشکری نمیکنم
فقط جسم زمینیم خسته است
نفسم تنگه
وحشت دارم از روزهای اینده و عمل و سوال و جواب مردم و خنده هاشون
دعاهای مردم در حقم ازارم میده
ایشالا گفتناشون ازارم میده
دلم میخواد تک وتنها باشم و هیچکس دلش به حالم نسوزه و یه سره زجر نبودنت رو یادم نیاره
دلم میخواد کسی به من فکر نکنه
رفتم مشهد .... تو دعای توسل امام رضا رو قسمش دادم
اما بعدش خیلی پشیمون شدم .... قسم دادن به چیزی که سهم من نیست .... چرا امامم رو قسم دادم
حرف آخر اینکه
حال من خوب است ....
اما تو باور نکن


نامه صد و بیست و پنجم 

